ღگریه ی آسمانღ
بااین عظمت هم تاب سنگدل وبی تفاوتی هاراندارد.یعنی اوهم مثل عشق من
سنگدل بود؟...بی تفاوت بود؟؟
اشک که میریزد بااوهم صحبت میشوم.آسمان رامیگویم.زیرقطره قطره اشکش می
ایستم تااشک هایمان یکی شود.بااودرد دل مینم.از غصه هایم میگویمُ ازاین دل
پردردم...کمی هم دلداری اش میدهم.
گاهی وقتها آنقدردل پری دارد که دلداری های من هم آرامش نمیکند.فقط به باران
نگاه مینم وخاطراتم رامرور مینم.خاطراتی که یک روزی برایم شیرین
بودنداماحالایادآوریشان بدون وجوداوتنهایی ام راتلخ ترمیکند.کاش من هم مث
توبعدرفتنت غمی نداشتم ودیدن یادگاری هایت تااین حد زجرم میدهد.
حالا دیگرازاین همه دوری توهمه حرفهایت برایم تلخ است.خوشی ات بدون من برایم تلخ است،..
به فنجان قهوه تلخم نگاه میکنم.یادش بخیرقهوه شیرین!حالادیگرقهوه هایم هم تلخ شده است.
این روزهادیگرخودم هم تلخ شده ام.
دیگر صدایت سردشده وسردی اش تاعمق جانم نفوذمیکند.
این نوشته های لعنتی آرامم نمیکنند.اشک های بی وقفه ام بند نمی آیند.نمیتوانم
نشان بدهم که دارم آب میشوم.کسی ازخواندنشان نمیفهمدکه ازدرون قلبم
سوختم...یادت...نامت ...خاطراتت که هرلحظه جلوی چشمم میایند به وجودم آتش میزنند.
عشقم!خودم تنها ودلشکسته هستم با این کارهایت نابودم نکن.

