ღخانه ی غمღ

ذهن من خالیست ازهردغدغه

 

خالیست ازفریادهای گنگ ونامفهوم

 

آسمان خالیست ازستارگان سرگردان

 

خانه ام خالیست بی تو!

 

خالی ات تنهایی ام رابیشترکرد

 

خالی ات خاکسترم کرد

 

خالی ات دردمندم کرد

 

بی توهیچ پرنده ای پروازنمی کند

 

بی تودلهامرده است

 

زندگی پائیزاست درهارابایدبست

 

پای دراین خانه نبایدگذاشت

 

اینجاخانه ی تنهایی است،خانه ی مرگ

 

خانه ایست که دردعشق نافرجامی راچشید

 

خانه ایست شاهدعشق،شاهدغم،شاهدمرگ...

 

خانه ایست شاهدنگاه های دروغ

 

اجرهارنگ غم دارد

 

وحوضچه آن پراست ازآب های سیاه بدگمانی

 

وباغچه آن پراست ازدرختان شک وتردید

 

وسایه بانی ازدروغ ونفرت

 

خانه ویرانه ایست که دلش میخواهد

 

غبارش راکناربزند

 

وزیرلب بارهاوبارهابگوید

 

ای کاش من هم خانه عشق بودم!  

ღتنهایی...ღ

رفته بودم سر حوض

 
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب...

 
آب در حوض نبود

 
ماهیان می گفتند:

 
هیچ تقصیر درختان نیست

 
ظهر دم کرده تابستان بود

 
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست

 

و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد

ღچه بی رحمانه...ღ

چه زیباگفتم ...دوستت دارم!

 

چه صادقانه پذیرفتی!

 

چه فریبنده آغوشم برایت بازشد!

 

چه ابلهانه باتوخوش بودم!

 

چه کودکانه همه چیزم شدی!

 

چه زودبه خاطریک کلمه مراترک کردی!

 

چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم!

 

چه حقیرانه واژه غریبه خداحافظبی به من آمد!

 

چه بیرحمانه.....من سوختم!!!!!