ღ تنهایی ღ

کوچه های دلتنگی

چشم میگذارم...تنهایی

 

مث تمام بازی های بچگیم...تنهایی...بی تو

 

گفته بودی می آی اما...

 

 نگران نباش جان دل

 

حالاکه بزرگ شده ام این بازی را ازبرم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 21:2 توسط ღ زهرا ღ| |

انگار رفتنت بهترازماندندنت بود

 

 

انگارفقط من اضافی بودم

 

حالاکه میبینم میفهمم همه چیز خوب داردپیش میرود

 

به قول خودت فعلا دنیادست توست

 

بازی خوبی را شروع کردی

 

میخواهم بدانم وقتی ورق به سمت من برگردد چه میکنی...

 

یادت که نرفته....همیشه من قهرمان ورق بازی هایمان بودم....

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 19:57 توسط ღ زهرا ღ| |

دختراست دیگر...

 

گاهی دلش میخواهد مردانگی کندوپای عشقش بماند

 

مردانگی که هیچگاه درمردهای اطرافش ندیده است...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:43 توسط ღ زهرا ღ| |

اشک هایم راپشت آرایش  غلیـــــــــــــــظم گم میکنم

 

تحمل بغض درگلویم راحت ترازتحمل نگاه های تحقیرآمیزتوست...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:18 توسط ღ زهرا ღ| |

خنده هایم تلـــــــخ

شبهایم تلــــــــــــــــــخ

زندگیم تلـــــــــــــــــــــــــــــخ

قهوه ام تلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ

دلم دراین همه تلخی برای شیرینی نگاهت تنگ شده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:16 توسط ღ زهرا ღ| |

من ماندم بی تو

وباتمام دخترانگی هایم با دردنبودت میجنگم

نگاه کن

میخواهم حسرت نداشتنم را درچشمانت ببینم

باکی نیست

من تلخ ترازاین نگاه ها راهم دیده ام

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 19:8 توسط ღ زهرا ღ| |

معجزه‌ها با باد رفته‌اند …

و چشمانی که چشم مرا گرفت …

همیشه در حاشیه‌ی آینه جا ماند …

و پشت پنجره چقدر نیامد …

آنکه قرار بود …

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 19:7 توسط ღ زهرا ღ| |