ღ تنهایی ღ

کوچه های دلتنگی

دختراست دیگر...

 

گاهی دلش میخواهد مردانگی کندوپای عشقش بماند

 

مردانگی که هیچگاه درمردهای اطرافش ندیده است...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:43 توسط ღ زهرا ღ| |

اشک هایم راپشت آرایش  غلیـــــــــــــــظم گم میکنم

 

تحمل بغض درگلویم راحت ترازتحمل نگاه های تحقیرآمیزتوست...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:18 توسط ღ زهرا ღ| |

خنده هایم تلـــــــخ

شبهایم تلــــــــــــــــــخ

زندگیم تلـــــــــــــــــــــــــــــخ

قهوه ام تلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ

دلم دراین همه تلخی برای شیرینی نگاهت تنگ شده

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مهر 1393ساعت 19:16 توسط ღ زهرا ღ| |

من ماندم بی تو

وباتمام دخترانگی هایم با دردنبودت میجنگم

نگاه کن

میخواهم حسرت نداشتنم را درچشمانت ببینم

باکی نیست

من تلخ ترازاین نگاه ها راهم دیده ام

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 19:8 توسط ღ زهرا ღ| |

معجزه‌ها با باد رفته‌اند …

و چشمانی که چشم مرا گرفت …

همیشه در حاشیه‌ی آینه جا ماند …

و پشت پنجره چقدر نیامد …

آنکه قرار بود …

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 19:7 توسط ღ زهرا ღ| |

بازهم باران

بازهم خاطرات

بازهم یادراه رفتن زیرباران بدون چتر

بازهم  سرزنش های توبخاطرسردی هوا

بازهم خنده های من

بازهم خواندن خواندن اشعارعاشقانه باهم

بازهم چرخیدن وچرخیدن ولبخندهای یواشکی تو

بازهم گرفتن دستت ودعوت به رقص درباران

و امروز...

بازهم باران

بازهم بدون تو

بازهم اشک

بازهم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 19:10 توسط ღ زهرا ღ| |

امروز دلم خواست مثل فدیم یک نخ سیگاربکشم

ودود کنم

و من هم سیگاردود کردم

سیگار خاطراتمان.سیگاردلتنگی ام.سیگاریادتو.سیگارعشقم

وهمه رادود کردم...

انگارحالا حس بهتری دارم

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 23:20 توسط ღ زهرا ღ| |

لورفته است...دلم رامیگویم آخراین بی تفاوتی کار دستم دادونتوانستم دلم را قانع کنم که

دیگرنیستی

 

هشدارمیدهم به او که به گریه ها ودلتنگی هایم توجه نکندولی بازهم...قانع نمیشود

انگاربه تورفته است...نمیدانم

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 12:24 توسط ღ زهرا ღ| |

مغــــــــــــــــــــــــــــــــــــرورشده ام به تو..به عشقت..وبه غرورت

 

یادگرفته ام مثل خودخودت باشم

 

مثل خودخودت مغرور و سنگدل

 

سوالی ازتودارم...حالابا غرورم از زجردادنم لذت میبری؟

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 21:40 توسط ღ زهرا ღ| |

چهره ی جدیدم را دوست دارم جدیدابه راحتی پوست می اندازم وتغییرمیکنم...

 

برای شناخته نشدن..برای دوری ازتو...برای بی تفاوتی درکنارت.. بااینکه میروی

 

 

ونمیشناسی ام ولی بازهم پشت عینک آفتابی دلم خون گریه میکنم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 17:9 توسط ღ زهرا ღ| |