❤ تنهایی ❤

کوچه های دلتنگی

دلت تنگ یک نفر که باشد



تموم تلاشتُ هم کــہ بکنـے

تا خوش بگذره

و لحظــہ اے دل تنگیتُ فراموشش کنـے

فایده نداره

تو دلت تنگــہ

دلت واســہ همون یــہ نفر تنگــہ

تا نیاد

تا نباشــہ

هیچـے درست نمیشــہ...

 

 

http://eshgh-tk-1.persiangig.com/Eshgh43%20-%20Copy.jpeg

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:25 توسط ღزهراღ | |

سلام به دوستای گلم

میدونم که ازسرنزدنم گله دارین ولی آدم کنکوری وهزاردردسر

زیادوقت آپ کردن ندارم ولی سعیمومیکنم که بیام دعایادتون نره

به یادهمتون هستم

زهرا

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:5 توسط ღزهراღ | |

تنهایی یعنی:

عاشقشی ...


ولی حق نداری بهش نزدیک بشی


چون:اون دیگه تنهانیست



نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 17:27 توسط ღزهراღ | |

مهم نیست چـــقدر بالایی مهـــم اینه که اون بالا “لاشـــخوری” یا “عقــــــــاب” … !

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:11 توسط ღزهراღ | |

گآهـی فقط بـפی یک عطر



شـنیدن صـבآش


خــــפندنּ آخریـن اس ام اسش


یک تشآبـه اسم ،


برآی چـند لحظـه !


بآعث میشـه בقیقاً احساس کــنی …

کـه قلبت בآره از تـפ سیــنه ات کــنده میشـه … !

 

نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:18 توسط ღزهراღ | |

گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..



Click here to enlarge



نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 13:12 توسط ღزهراღ | |


چه فرقی می کند...

در سیرک یا در خانه ؟!


خنده ات که 
تلخ باشد،

دلت کــه خون باشد،


تو هم دلقکی..!


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:49 توسط ღزهراღ | |

دود میکنم !
نامـــت ، یـــادت ،صدایـت را در یک کــام ، ما بقی اش را . . . ؟
در تنهایـــی ام ،
چه کــــ ــامی می دهد ،
جای خــــــ ــــالی ات .


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:37 توسط ღزهراღ | |

ایـــטּ منـــم ..
دختــرے تنــــها

با قلـــــــــبے شڪــستـﮧ در دسـت
کـﮧ نیـــمـﮧ اش را دســت او گـــــــم ڪـرده اســت
به او بگویــید برگــردد
با او ڪــارے ندارم ...
فقط میــخواهم نیــمـﮧ ی دیـگر قلبــم را گـــداۓ ڪـُـنــَـ م !


نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20:20 توسط ღزهراღ | |

شب ها با چشمان باز به درودیوارخیره میشوم..

نگاه میکنم اما فکرم جای دیگری است .... گاهی آنقدر طول میکشدزمان را حس نمیکنم...

صبح که میشود بی دلیل باچشمان بسته بازهم فکرمیکنم....

فکرمیکنم به رفتنت ... رفتن ناگهانی ات.رفتنی که دوری آورد لتنگی آوردءعشق...حسرت ..نفرت...دیوانگی

گاهی شب هالب پنجره می ایستم وبه کوچه مینگرم  وبا خودم فکرمیکنم :یعنی کوچه هم تنهاست که انقدر خلوت است؟

وازآن روز من وکوچه شدیم دوست های تنها واو مدام برایم حرف میزند از تنهاییش ءاز پیری ومن گوش میدهم واومیپرسد تو چرا غمگینی؟چه بگویم؟توبگو

زانوی غم که بغل میگیرم هجوم خاطرات افکارم را آزار میدهد...

خاطرات تلخ وشیرین گذشته..دوست داشتن ها ومث همیشه...عشق یکطرفه..به همان هم راضی بودم ن به رفتنتوورفتن ناگهانی ات

خاطرات مرا به سمت دفترچه خاطرات میکشاند...چندقلمی ازحرف دلم برایش مینویسم

مینویسم ازحال خودم وحال بیخیال او...کاش کمی تغییرمیکرد..کاش

اشک هایم بی اجازه سرخم میکنند وآسمان چشمم را بارانی میکنند..دلم فشرده میشودو فقط بازهم میگویم:کاش

کاش مث تو فراموشکار بودم...کاش

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 16:6 توسط ღزهراღ | |

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم از چی.

از خاطرات خوب گذشته یا دلتنگی های روز افزون حال. از خنده های شادمانه روزهای دیروز یا گریه های

تلخ روزهای امروز یا امید به وصال روزهای فردا؟

 

از کدوم بنویسم؟ از دوست های بی ریا؟ یا از دشمن های دل چرکین؟

 یا شاید باید بنویسم از دوستانی که از هم ناراحتند.

 یا شاید هم باید بنویسم از دل هایی که برای هم تنگ نشده یا شاید تنگ شده اما به روی خودش نمیاره.

 

حالا بعد از کلی سوال تصمیمم رو می گیرم.می نویسم از روزهای قشنگ گذشته.

 از صندلی های کنار هم.ازاذیت کردن معلم سر کلاس. از خنده های یواشکی. از مردم ازاری هات.

از بازی های قایمکی که سرکلاس و به دور از چشم معلم انجام می دادیم.از دلخوری هامون از هم.

از مهربونی هات. حسادت هات و حی غرغرات.

 می نویسم از سنگ دلی خودم. از بی وفایی روزگار.

 

بعد از این همه نوشتن رسیدم به روزهای تلخ امروز.روزهای جدایی.یه خبر ناگهانی.یه تصمیم ناگوار

یه رفتن بی صدا.یه نتیجه ی تلخ. جدایی.دل هایی که برای هم تنگ شد.جاهایی که به یاد هم خالی شد.

کسانی که به اسم دوستان قدیم صدا شدند.و کم کم فاصله ها قلب ها رو از هم دور کرد.دیدگاه ها متفاوت شد.

سلیقه ها تغییر کرد.حالا محرم اسرار دیروز غریبه های امروزند.

 

همینطور مینویسم.دارم می رسم به فردا.اما صبر کنید.نه من نوستراداموسم نه فردا معلومه.

پس نوشتن رو تموم میکنم. به یاد دیروز، با حال امروز و به اسم فردا.بذار فردا خودش تصمیم بگیره که چطور باشه.

وصالی شیرین یا فاصله ای بیشتر؟

 

فردا رو فردا می نویسم.برای امروز می نویسم:

 

دلم خیلی برات تنگ شده!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

  ღkimiaღ

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:23 توسط ღزهراღ | |

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی..
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:24 توسط ღزهراღ | |

سلام

این اهنگ روتازه گذاشتم...عاشق این آهنگم.....

حتما گوش کنین

درضمن بعضیام لطفا حسودی نکنن آهنگایی که میذارمو تو وبش نذاره.خودش میدونه منظورم به اونه فقط بدون خیلی عقده ای هستی

بچه ها سر میزنین نظر یادتون نره....بوس بوس فعلا بای

طاقت بیار طاقت بیار تو این روزهای انتظار

طاقت بیار طاقت بیار تو سردی شب های تار

طاقت بیار رو قلب تو به دست تنهایی نده

فانوس چشماتو ببند به این شب های غم زده

روزهای خوبو جا نزار تو سختی های روزگار

به خاطر منم شده طاقت بیار طاقت بیار

طاقت بیار تو این روزهای انتظار

طاقت بیار تو سردی شب های تار


 

زمزمه ی رسیدنت پشت سکوت جاده ها

چندتا قدم مونده فقط به خاطر خدا بیا

خسته ای کوله بارتو روی شونه های من بزار

راه زیادی اومدیم طاقت بیار طاقت بیار

نگو شکستی نگو بریدی منم مثل تو دلم گرفته

باید بمونی طاقت بیاری تو روزگاری که غم گرفته

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:52 توسط ღزهراღ | |

سلام

یک ماه بیشترمیشه که آپ نکردم.میدونم...میدونم دیراومدم ولی اومدم بایک عالمه غصه...

راستی عشقم سلام.چه طوری؟خوش میگذره بدون من؟؟؟هی!!!میدونم که همیشه بهت خوش میگذره...

امروز دلم گرفته بود...خیلی!داشتم فکرمیکردم چقدماازهم دورشدیم...سلیقه هامون،علاقمون و عشق من!!!!

درکت میکنم.بعدیه سال حقیقتای پاریال روتازه دارم میفهمم وفهمیدم که فقط حماقت کردم...

ولی هروقت با کسی درباره خودمون حرف میزنم آخرش میگم میدونم که راست میگی ولی من دوسش دارم کاریشم نمیشه کرد...خودشم نمیخواد به درک...

(دوست دارم من بیچاره مگه دلم تودنیاجزتوکسی روداره...)

نه نترس فراموشت نکردم ونمیکنم اما خواستم بدونی ....خیبییییییییییییییلی دارم از کارات دیوونه میشم.

دیگه نه حوصله تشبیه خودم به بارون رودارم ونه دوست دارم دل نوشته بگم.

دل نوشته روواسه کسی میگن بادل وجون بخونه و عشق روحتی اگه نداره درک کنه..

ایندفعه اومدم رک بهت بگم ذلم واست تنگ شده و واسم مهم نیست افکارت.راستی خوشحالم  که خوشحالی.

آخرین باری که دیدمت شاید واسه تو عادی بود ولی حالا واسم مثل خاطرات قبل رویایی شده.تک تک اون لحظه ها رویادمه.

ولی...خب مگه واسه تومهمه؟؟؟

خب بیخیال ... زیادوقتت روگرفتم.ببخشید.بای

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 21:53 توسط ღزهراღ | |

خواستم چشمهایش را از پشت بگیرم دیدم طاغت اسم هایی که میگوید را ندارم.......

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ساعت 17:2 توسط ღزهراღ | |

میخواهم قلم رابردارم،بردارم وبنویسم ازعشق..دلتنگی...امادستم به نوشتن نمیرود.

آهای توکه نظرمیذاری خیلی ازعشق نافرجام مینویسی من عشق نافرجام نداشتم.من الان عشقمودارم ولی...

زمستون شده...خیلی وقته!!!!!!!!!!!!!!!!!!چرابرف نمیاد؟؟؟خدایایعنی نمیخوای یکم ازاون برف آسمونتو رو سرمابریزی؟؟خودت میدونی که من چقدرباهاش خاطره دارم؟؟قلب شکسته عشقم خبرداره..میدونه که پارسال وقتی برف اومده بود...توبغلش سرماروحس نمیکردم(آدمکای برفی...آروم تربخندین،ستاره های روشن چشماتونوببندین...یواش یواش ببارین ای قطره های بارون...لیلای من توخوابه کناربیدمجنون...)

عشقم خودش میدونه که چقدردوسش دارم ولی چرا؟چراوقتی بهش میگم عشقم بهم میگه احساس میکنم داری مسخرم میکنی!!!!!!!!!!چقدر دوری آدماروتغییرمیده!!!

داره بارون میباره عشقم...چقدرآسمون دلش پره که اینطورداره اشک میریزه...حالادیگه اشکای منم تو اشکای آسمون گممیشه...ببارآسمون که دلم تنگه...دلم برای آغوشش..دستای گرمش..(لعنت به من چه ساده دل سپردم،لعنت به من اگرواسش میمردم،دست منو گرفت وبعد ولم کرد...لعنت به اون کسی که عاشقم کرد)

حالا شده ۸ماه...هنوزم نمیخوای ببینیم؟؟بنظرت زیادتنبیه نشدم عشقم؟؟؟هنوزم دلت واسم تنگ نشده؟هنوزم نمیخوای صداموبشنوی؟؟هنوزم باهام قهری؟؟چقدرگل فروش ها بدجنس شدن... گلای رز زردشونو میزارن پشت شیشه...میخوان نشون بدن دیدی؟دیدی آخرش رز زرد جدایی اورد برات؟؟ ولی من هنوز تسلیم نشدم!!!(هنوزم گلای تازه توی گلدونت میذارم...هنوزم توخواب ورویا سررو شونه هات میذارم...هنوزم میون بارون توخیالم تورودارم...هنوزم اشکای تازه روی گونه هات میذارم...)

چقدراین روزهاسردشدی!!!!!!!!!!!سرمای رابطه مان دلم را میلرزاند...همه میگن تموم شد...همه میگن فراموشش کن...اون رفته...همه میگن به فکرش نباش ازاولم باهم نبایدباهم میموندین...دلم گرفته عشقم...کجایی که آرومم کنی؟کجایی که بگی زهراجونم؟؟؟ببین ... منم ....زهراجونت!!!!!!!!!!!!نمیخوای منوازدلتنگی دربیاری؟؟نمیخوای دیگه منتظرت نمونم؟؟؟هرچند بازم منتظرمیمونم...(همه میگن که تورفتی...همه میگن که تونیستی...همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی...دروغه!....چی جوری دلت میومد منواینجوری ببینی؟....با ستاره ها چه نزدیک،منو تودوری ببینی؟.....همه گفتن که تورفتی....ولی گفتنم که دروغه)

یادت میادپارسال چقدرعکس میگرفتیم؟؟؟ولی توهیچ وقت نخواستی زیادبامن عکس بگیری.نمیدونم چرا!!! شاید میخواستی تواینجور موقع هازودترفراموشم کنی.نمیدونی عشقم...نمیدونی تو این مدت بی توچی کشیدم!!حالا تو این غروب غمگین که تنهام دلم میخواد دوباره ودوباره عکسامونو نگاه کنم وخاطراتمونو مرور کنم...(عکس چشمات پیش رومه.بغض عشقت توگلومه.صورتم ازگریه خیسه .... دیگه کار من تمومه...)

(آهای کسایی که دارین تنهایی منومیخونین آروم تر قدم بردارین اینجا مقدسه...جایگاه اشکای یه عاشق تنها)

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ساعت 18:18 توسط ღزهراღ | |

هفت ماه گذشت!

هفت ماهی است که درکنارم نیستی

هفت ماهی است که تنهایی،تنهارفیقم شده

هفت ماهی است که دستان گرمت نوازشم نمیکند

هفت ماهی است که دیدن عکست چشمانم راترمیکند

مشکوکم به نبودنت...آری مشکوکم به نبودنت!

بگو...بگونبودنت دروغ بوده

وقتی .... وقتی باران می بارد...دلم پیش توست!

برایت،برایت چترخریده ام تازیرباران دلم خیس نشوی

هنوز منتظردیدنت هستم...

هرظهر،هرعصر،...هرشب...

انتظاردیدن دوباره ات چشمانم راکم سوکرده،

یقین دارم به آمدنت...امابه یقین هم شک کرده ام

تورادرکنارم احساس میکنم اماچشمانم توان دیدنت راندارند،

چشمانم کورشده یاتونامرئی شدی؟

دلگیرم ازتو،دلگیرم ازتو.چقدرزودازمن خسته شدی!!!!!!!!

هنوزدوستی به مهربانی وصداقت تونیافته ام!

هه،یادش بخیر،یادش بخیر

اشک هایم راپاک کردی...ومرابوسیدی وگفتی:

تامن باتوهستم گریه نکن

تاآن زمان کسی اشک هایم راندیده بودوهیچ کس چشمانم را...تر!

بعدازرفتنت...

بی اختیارچشمانم خیس شد!

بی اختیارتک تک روزهای پرخاطره مان پیش چشمم آمد!

ومن هنوزدربهت نبودنت وسپری کردن روزهای بی تومانده ام...

مراببخش...

مراببخش که ازتوناراحتم

مراببخش...

مراببخش که دلم زود برایت تنگ میشود...

مراببخش که شب هابرایت گریه میکنم...

مراببخش که هنوزفراموشت نکرده ام...

مراببخش....مراببخش

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:6 توسط ღزهراღ | |

سلام عسلم.

خوبی زهرا جونم؟

تولدت مبارک خانمی.

ببخشید که بیشت نیستم منو ببخش.

ایشالا همیشه شاد باشی و سلامت.

                  تولدت مبارک عشقم

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:16 توسط ღزهراღ |

سلااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای گلم

تولدم ...مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

۱۲ آذرتولد زهرا جوووووووووووووونه

حالا بخاطر منم شده نظریادتون نره

این آهنگم به افتخار خودم گذاشتم که حرف دلمه

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 15:26 توسط ღزهراღ |

 گاهی وقتهافکرمینم چه کسی توانسته دل آسمان راتااین حدبه دردبیاورد.آسمان 

بااین عظمت هم تاب سنگدل وبی تفاوتی هاراندارد.یعنی اوهم مثل عشق من

سنگدل بود؟...بی تفاوت بود؟؟

 

اشک که میریزد بااوهم صحبت میشوم.آسمان رامیگویم.زیرقطره قطره اشکش می

ایستم تااشک هایمان یکی شود.بااودرد دل مینم.از غصه هایم میگویمُ ازاین دل

پردردم...کمی هم دلداری اش میدهم.

 

گاهی وقتها آنقدردل پری دارد که دلداری های من هم آرامش نمیکند.فقط به باران

نگاه مینم وخاطراتم رامرور مینم.خاطراتی که یک روزی برایم شیرین

بودنداماحالایادآوریشان بدون وجوداوتنهایی ام راتلخ ترمیکند.کاش من هم مث

توبعدرفتنت غمی نداشتم ودیدن یادگاری هایت تااین حد  زجرم میدهد.

 

حالا دیگرازاین همه دوری توهمه حرفهایت برایم تلخ است.خوشی ات بدون من برایم تلخ است،..

 

به فنجان قهوه تلخم نگاه میکنم.یادش بخیرقهوه شیرین!حالادیگرقهوه هایم هم تلخ شده است.

 

این روزهادیگرخودم هم تلخ شده ام.

 

دیگر صدایت سردشده وسردی اش تاعمق جانم نفوذمیکند.

 

این نوشته های لعنتی آرامم نمیکنند.اشک های بی وقفه ام بند نمی آیند.نمیتوانم

نشان بدهم که دارم آب میشوم.کسی ازخواندنشان نمیفهمدکه ازدرون قلبم

سوختم...یادت...نامت ...خاطراتت که هرلحظه جلوی چشمم میایند به وجودم آتش میزنند.

 

عشقم!خودم تنها ودلشکسته هستم با این کارهایت نابودم نکن.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:57 توسط ღزهراღ | |

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو مینویسم:

در عصرهای انتظار,به حوالی بی کسی قدم بگذار!خیابان غربت را پیدا کن و

وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

کلبه ی غریبی ام را پیدا کن,کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب ارزوهای رنگی ام!

در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!حریر غمش را کنار بزن!

مرا میابی.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 13:5 توسط ღزهراღ | |

 

نبودنت بهترین بهانه ایست برای اشک ریختن.ولی ...کاش بودی تااشک هایم ازشوق دیدارت سرازیر میشد...

 

کاش بودی ودستهای مهربانت...مرهم همه دلتنگیهاونبودنهایت میشد...

 

کاش بودی وسربرروی شانه های مهربانت میگذاشتم ودرد هایم رابه گوش تومیرساندم.

بدون توبرایم عاشقی عذاب است.

خدایا دلم گرفته ..

میدانم که میدانی بعدازتودیگرقلبی برای عاشق شدن ندارم.

 

کاش میدانستی که چه بی انتهادوستت دارم...

وبیش ازعشق برتوعاشقم.

دراین روزهای دلتنگی که میبینمت انگارعشق من تونبودی...سردشده ای

 

سرمای رابطه ماوتنهایی من مرادیوانه کرده...

نیستی ،نیستی وببینی دیوانگی ام را

 

درکنارت چون عروسک خیمه شب بازی میشوم  اما حالا...کاش بودی...

نیستی ،نیستی وببینی دیوانگی ام را

 

میدانم که میدانی لحظه هایم بدون توپرازدردوعذاب میشود

 

...بدون تودیگربهانه ای نیست برای زندگی جز... انتظارآمدنت

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 22:26 توسط ღزهراღ | |

به عکست نگاه میکنم

به چشمانت...چشمانی که دیگربرای من برق نمیزنن.

به لبخندت...لبانی که دیگربرای من لبخندنمیزنند.

لبخندت...چقدردلم برای لبخندت تنگ شده!!!

بخندعزیزم.بخندتابدانم غمی نداری.

بخندتادلم ازلبخندت آرام شود.

بخندتابدانم کسی هست لبخندبه لبانت بیاورد.

بخندتابدانم کسی هست تاباآغوشش آرام شوی.

بخندتابدانم کسی هرشب وهرروزمواظبت هست.

بخندتابدانم نبودنم آرامت کرده.

بخندتابدانم خاطرات بامن بودنت ازیادت رفته.

....ازلبخندت لبخندمیزنم.اشک هایم جاری میشودوقطره قطره ازروی صورتم روی صورتت میچکند...

همان عکسی که فقط من وتوپشت آن بودیم ومن درآغوش تو.من ازبودن باتوبودن لبخندمیزدم وتواز ...

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۳۹۱ساعت 16:27 توسط ღزهراღ | |

دلم تنگه.

بیشتر از همیشه.

دلم تورو میخواد.

دستهای گرمت رو.

قلب مهربونت رو.

و اغوش همیشه بازت.

حتی دلم برای عصبانیت های گاه و بیگاهت هم به اندازه یه دنیا تنگ شده.

دلم تنگه.

نمیتونم گولش بزنم.

اون تورو میخواد.

صداشو میشنوی؟

با هر تپش داد میزنه:

عشق من کجایی؟

نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 20:6 توسط ღزهراღ | |

با اینکه ندیدمت دلم هر روز برایت تنگ میشود.بدیش این است که میدانم تو هستی.

کاش نبودی!    

مثل هزاران چیز دیگر که توی این دنیا نیست ولی ادم ها باز هم الکی دنبالشان میگردند.

نمیدانم.

شاید بشود اسمش را گذاشت دلخوشی.

دلخوشی من هم این است که میدانم هستی...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:7 توسط ღزهراღ | |

به نام خدا خالق انسان

به نام انسان خالق غم ها

به نام غمها به وجوداورنده اشکها

به نام اشک تسکین دهنده قلبها

به نام قلبها ایجادگر عشق

و به نام عشق زیباترین خطای انسان....

 

 

 

صدا کن مرا که صدایت زیباترین نوای عالم است

صدا کن مرا که صدایت قلب شکسته ام را تسکین میدهد

صدا کن مرا تا بدانم که هنوز از یاد نبرده ای مرا

نشسته ام تا شاید صدایم کنی

صدایم کنی و محبت بیدریغت را نثارم کنی

 

 

 

وقتی پایان داستان

دستان مهربان تو نباشد

بگذار قصه گو هرطور که میخواهد

داستان را ادامه دهد...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:15 توسط ღزهراღ | |

امروز که اومدم اپ کنم حرف خاصی برای زدن ندارم.

فقط خواستم بگم دلم برات تنگ شده قده یه دنیا.

دلم میخواست پیشم بودی.ساکت میشستی پیشم مثله همیشه....

منم بت تکیه بدم............

توام مثل همیشه دستتو بذاری رو شونمو بگیریم تو بغلت بگی:

فدات شم چی شده؟باز چرا ناراحتی؟

منم اسمتو صداکنم و خودمو برات لوس کنم و تو هم نازمو بکشی.

.

.

.

.

چه رویای قشنگیه فقط حیف که نیستی................

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:8 توسط ღزهراღ | |

 

دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!

 

 

...گاهی وقتها دلمان میخواهد بگوییم:

من رفتم، باهات قهرم، دیگه تمومه، دیگه دوستت
ندارم،دیگه اسم منونیار،میرم بایکی دیگه دوست میشم...!

وچقدر دلمان میخواهد بشنویم:

کجا بچه لوس؟ غلط میکنی که میری! مگه دست خودته؟باورکن عاشقتم!
رفتن به این راحتی نیست...!عشقم!قهری؟؟من که این همه دوست دارم...

اما نمیدانم چه حکمتی است که آدمی , همیشه اینجور وقتها
میشنود:

*به جهنم...!*

گاهي وقتها

دلت براي ذره ي حمايت لک ميزند!

دلت ميخواهد؛ کسي باشدکه درميان انبوه آدميان

سرش رانزديک کند!

نزديکو نزديکتر؛به دريچه ي احساست!

گرمي نفسهايش را؛ درپيچ و خم گوشت حس کني!

بشنوي خوش آهنگ ترين ملودي جهان را!

وقتي ميگويد:

عزيزم من باتوام!

غمهایم را بر میدارم ...
میزنم به تاریکی کوچه ها زیر باران
کوچه ها خوب میدانند دلیل قدم زدن تنهایی زیر باران را
به احترامم غرق در سکوت میشوند

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:8 توسط ღزهراღ | |

به جاده مینگرم

بازتورادرسراب میبینم

میبینم که می آیی،یقین دارم به آمدنت،دستی به چشمانم میکشم خیس شده اند

میبینی؟بازهم اشتباه کردم وآرزوی دیدن توهنوزهم برایم مبهم است

چرا؟مگرجایی درقلبت راتنگ کرده بودم یاقلبت یک مهمان تازه میخواست

چشمانم رامیبندم وبه روزگاری فکرمیکنم که هنوزنرفته بودی،هنوزثانیه هابرایم مثل یک عمرنشده بودند

آنموقع که هنوزقدرلحظه های باتوبودن رانمیدانستم

یادش بخیر...تاچندوقت افسرده میشدم وقتی تورادرآغوش دیگری میدیدم

اماحالا...کاش بودی ومیدیدی به چه روزی افتاده ام

ازمن خسته شده بود ی یابرایت تکراری شده بودم؟توکه هرلحظه برایم عشقی جدیدبودی...

به خط های دفترم نگاه میکنم ...یعنی تمام دلتنگی من ازتوهمین چندخط است؟

ای کاش مثل همیشه دستانت رابه روی چشمانم میگرفتی ومن ازگرمای وجودت میفهمیدم که تویی.

دلم برای آغوش گاه وبی گاهت تنگ شده...نمیدانم کجایی،باکه هستی وروزهارادر آغوش چه کسی 

هستی اما...ای تمام هستی ام دلم برایت تنگ شده.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 18:17 توسط ღزهراღ | |

این همه انتظاررانگفتی چگونه باید تحمل کرد؟آیافکرکرده ای این همه چشم به راهی رویش عشق وشعرراکندمیکند؟این جاده همیشه به همین اندازه است.فاصله هارابه خوبی تفسیرمیکند.این راه بی پایان چقدرروشن ودقیق بی فرجامی هارابه تصویرمیکشد.

درمحدوده ی نگاه من همیشه یک چیزثابت وغریبه ازتکراراست وآن حقیقت شیرین...بودن توست.

خیال مهتاب گونه ات مراازاحتیاج میرهاند.احتیاج به بارش ستاره ها،نیازبه روشنایی کاذب فانوس وپنجره و آینه ی خاطرات غبارگرفته...دلم به شدت برای شب پرازآرامش وهم کناری نفسهایت...تنگ شده!!!

پایان من نبود

آن لحظه ی عجیب،آن گریه ی عمیق

آن سایه ای که گفت:اوبی تومیرود

لبخندشوم او،آن قطره اشک ناب،ازچشم برزمین

نه...باورنمیکنم

این اشک بی امان،تکرارآن مدام

این حق من نبود..پایان من نبود

 
اگه غم چشامو آیینه می دید ، دلش درگیر این منظره می شد
 
اگه من عاشق دیوار بودم ، ترک می خورد و یک پنجره می شد
 
اگه تنهاییمو به شب می گفتم ، همه شهرو برام بیدار می کرد
 
اگه با کوه درد دل می کردم ، صدامو لااقل تکرار می کرد

 
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 16:11 توسط ღزهراღ | |