X
تبلیغات
❤ تنهایی ❤

❤ تنهایی ❤

کوچه های دلتنگی

دیدن عكست تمام سهم من است

از " تـــو "

ان را هم جیره بندی كرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود

دِل اســت دیـــگر ...

ممكن است فردا خودت را از من بخواهد ....

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 12:17 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

 مردوقتی میادخونه باس بامشت بکوبه رومیزوبگه ضعیفه!!!پ کواین غذا؟؟؟؟ضعیفه

باهزارترس ولرز بگه ببببببخشید آقا رفته بودم آرایشگاه نشد.مرد دستشوببره روکمربندشو......

محکمش کنه...ضعیفه روبوسش کنه وبگه تا تومیزوبچینی غذا آمادست...

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 21:10 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

دختر است دیگر...


گاهی دلش می خواهد

بهانه های الکی بگیرد

قهرکند

لوس شود

گریه کند

به هوای دلتنگی

به هوای آغوش تو

شانه های تو...... که بعد، تــو

آرام


خیلی آرام

در گوشش زمزمه کنی:...

مگه من مردم که عشقم گریه کنه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 20:3 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

مــن عــاشــق ایــن دختـــرونگـــی کـــردنــامم ..


عـاشـــق ایـــن دنیـــای صــورتیـــم ..


عـاشـــق دغــدغـه های دخـــترونـم ..


سـت کــردن تــاپ و دامنـــام ..


گشـــتن تو صــد تا مـــغازه و خـــرید کـــردن از همـــون اولـــی ...

 

جــــیغ های بنـــفش از تـــه دلـــ تو تـــرن شـــهربازی ..


چیـــدن لاک های رنــگو وارنـــگم .. بـــهم ریختـــنشون .. چـــیدنشـــون .. و  

بـــاز دوبـــاره ..


دورهـــمی هـــام با دخـــترای فـــامیل پچ پچ های در گوشـــیمونو یـــهو

بلـــند


بلـــند خندیدنــامون ..


حـــرفای دخـــترونه و فحشـــای پاستوریزه نثـــآر مخـــاطب خــآص

کـــردن ..


کلکســـیون ســـاختن از رژ لبـــای رنـــگارنگم ..

 

 

ســـر گـــذاشتن رو شـــونه ی دوســـتمو های های گـــریه کـــردن ..

لـــوس شـــدنام واســـه بابایـــی ..

قهـــر کــــردنام با مامان خانـــــوم ..

گـــریه هـــای از تـــه دلــــم مــــوقع آهنگ گـــوش کـــردن یا رمـــان

خوندن ..


دفـــاع هـــای با چنـــگ و دنـــدونم از معـــصومیت و تنهاییـــام ..


مـــن دخــــترونگی هــامو با هیـــچی عـــوض نمیکــــنم ..


نـــه با تمـــاشای فـــوتبال از تـــو ورزشــــگاه ..


نـــه بـــا آزاد بـــودنو گـــشت زدنـــای نصف شبـــآ ..


نـــه بـــا بــی دغدغه سیگـــار کشـــیدن تـــو پیــــاده رو های شــــهرم 

وقتــــی آســــمونش

ابــریه ..

نـــه بـــا .. هـــیچیه هــــیچی ..

دنیــــای دخــــترونمو فــــقـط یـــه دخــــت


 مــــیتونه لـــمسش کـــنه




نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 20:26 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

عشــــق یعـــــنی

.....

وقــتـــــی ناراحــــــتم

.....

وقتــــــــی بغض کـردم

....

بغلم کـــنی و بگـــــــی

..

ببیـــنم چشـــــماتو

.......

منـــو نـــــــگاه کن

.....

اگه گریــــــــــه کنی

....

قـــــــــــهر میکنم میرمـا

...!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 16:21 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

دُختَـــر بــآس:

ریزـہ میزـہ باشـــــہ ڪـہ تو بغلــــــــــــت جا بشه....

פֿـوووول و בیووونـہ باشـہ جـــورے ڪــہ بگے פֿـבایا منو از בســــت ایלּ
  
نجات بבه...

لـــــو و פـــــــــسوב باشه...


لــــــو פــــــــرف بزنه...


گاز بگــــــــیره.....


با زور بگـہ پاســـــــتیل میخرے یا ڪتڪــــہ


هҐ شیــــطوלּ هـــҐ פֿـانـــــوҐ باشــــه...


روژ پُرنگ بزنـہ جورى كـہ בلـــــت آب شـــہ براش


رو مـــــــــــــخ بــــرـہ


ڪتـــــــڪت
بزنـــــــہ


פرصـــــــــ
בرارـہ


בعــــــــوات بڪــــنـہ


قبــــــــــــول בاریــــــــלּ ?¿?¿
 
 

 
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 23:39 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

بعضـــی از نگــــاه ها
 
 
صــــدای قشنگـــــی دارنــــد .
 
بعضـــی ها را هـــر چقـــدر هم کــــه بخواهـی
 
تمام نمی شوند …
 
سکـــــوتشان خالــــی می کنــــــد دل آدم را ..
 
 
و عطر بوســــه هایشــــان
 
 
مســــت می کنــــد آدم را ..
 
این بعضـــــی ها ..
 
 
یعنـــــی تــــــو عشـــــــقم …
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 14:45 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

حوصــله خوانــدن ندارم...

حوصــله نوشتـن هم ندارم...

این همـــه دلتنـــگی دیگر نه با خــواندن کم می شود ، نه نوشـــتن!

دلـــم لمـــس آغوشت را می خـــواهد...

فقــــط همــــین...!!


 

 


نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 14:23 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

دلت تنگ یک نفر که باشد



تموم تلاشتُ هم کــہ بکنـے

تا خوش بگذره

و لحظــہ اے دل تنگیتُ فراموشش کنـے

فایده نداره

تو دلت تنگــہ

دلت واســہ همون یــہ نفر تنگــہ

تا نیاد

تا نباشــہ

هیچـے درست نمیشــہ...

http://eshgh-tk-1.persiangig.com/Eshgh43%20-%20Copy.jpeg

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 21:25 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

سلام به دوستای گلم

میدونم که ازسرنزدنم گله دارین ولی آدم کنکوری وهزاردردسر

زیادوقت آپ کردن ندارم ولی سعیمومیکنم که بیام دعایادتون نره

به یادهمتون هستم

زهرا

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 14:5 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

تنهایی یعنی:

عاشقشی ...


ولی حق نداری بهش نزدیک بشی


چون:اون دیگه تنهانیست



نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 17:27 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

مهم نیست چـــقدر بالایی مهـــم اینه که اون بالا “لاشـــخوری” یا “عقــــــــاب” … !

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت 23:11 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

گآهـی فقط بـפی یک عطر



شـنیدن صـבآش


خــــפندنּ آخریـن اس ام اسش


یک تشآبـه اسم ،


برآی چـند لحظـه !


بآعث میشـه בقیقاً احساس کــنی …

کـه قلبت בآره از تـפ سیــنه ات کــنده میشـه … !

 

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 23:18 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

گـل یا پــوچ؟

دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن

بگذار فقط تصــــــور کنم ..

که در دستانتــــ

برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..



Click here to enlarge



نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 13:12 توسط ღزهراوکیمیاღ | |


چه فرقی می کند...

در سیرک یا در خانه ؟!


خنده ات که 
تلخ باشد،

دلت کــه خون باشد،


تو هم دلقکی..!


 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 17:49 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

دود میکنم !
نامـــت ، یـــادت ،صدایـت را در یک کــام ، ما بقی اش را . . . ؟
در تنهایـــی ام ،
چه کــــ ــامی می دهد ،
جای خــــــ ــــالی ات .
انجمن تک سایت
 
 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 17:37 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

ایـــטּ منـــم ..
دختــرے تنــــها

با قلـــــــــبے شڪــستـﮧ در دسـت
کـﮧ نیـــمـﮧ اش را دســت او گـــــــم ڪـرده اســت
به او بگویــید برگــردد
با او ڪــارے ندارم ...
فقط میــخواهم نیــمـﮧ ی دیـگر قلبــم را گـــداۓ ڪـُـنــَـ م !


نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 20:20 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

شب ها با چشمان باز به درودیوارخیره میشوم..

نگاه میکنم اما فکرم جای دیگری است .... گاهی آنقدر طول میکشدزمان را حس نمیکنم...

صبح که میشود بی دلیل باچشمان بسته بازهم فکرمیکنم....

فکرمیکنم به رفتنت ... رفتن ناگهانی ات.رفتنی که دوری آورد لتنگی آوردءعشق...حسرت ..نفرت...دیوانگی

گاهی شب هالب پنجره می ایستم وبه کوچه مینگرم  وبا خودم فکرمیکنم :یعنی کوچه هم تنهاست که انقدر خلوت است؟

وازآن روز من وکوچه شدیم دوست های تنها واو مدام برایم حرف میزند از تنهاییش ءاز پیری ومن گوش میدهم واومیپرسد تو چرا غمگینی؟چه بگویم؟توبگو

زانوی غم که بغل میگیرم هجوم خاطرات افکارم را آزار میدهد...

خاطرات تلخ وشیرین گذشته..دوست داشتن ها ومث همیشه...عشق یکطرفه..به همان هم راضی بودم ن به رفتنتوورفتن ناگهانی ات

خاطرات مرا به سمت دفترچه خاطرات میکشاند...چندقلمی ازحرف دلم برایش مینویسم

مینویسم ازحال خودم وحال بیخیال او...کاش کمی تغییرمیکرد..کاش

اشک هایم بی اجازه سرخم میکنند وآسمان چشمم را بارانی میکنند..دلم فشرده میشودو فقط بازهم میگویم:کاش

کاش مث تو فراموشکار بودم...کاش

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 16:6 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم از چی.

از خاطرات خوب گذشته یا دلتنگی های روز افزون حال. از خنده های شادمانه روزهای دیروز یا گریه های

تلخ روزهای امروز یا امید به وصال روزهای فردا؟

 

از کدوم بنویسم؟ از دوست های بی ریا؟ یا از دشمن های دل چرکین؟

 یا شاید باید بنویسم از دوستانی که از هم ناراحتند.

 یا شاید هم باید بنویسم از دل هایی که برای هم تنگ نشده یا شاید تنگ شده اما به روی خودش نمیاره.

 

حالا بعد از کلی سوال تصمیمم رو می گیرم.می نویسم از روزهای قشنگ گذشته.

 از صندلی های کنار هم.ازاذیت کردن معلم سر کلاس. از خنده های یواشکی. از مردم ازاری هات.

از بازی های قایمکی که سرکلاس و به دور از چشم معلم انجام می دادیم.از دلخوری هامون از هم.

از مهربونی هات. حسادت هات و حی غرغرات.

 می نویسم از سنگ دلی خودم. از بی وفایی روزگار.

 

بعد از این همه نوشتن رسیدم به روزهای تلخ امروز.روزهای جدایی.یه خبر ناگهانی.یه تصمیم ناگوار

یه رفتن بی صدا.یه نتیجه ی تلخ. جدایی.دل هایی که برای هم تنگ شد.جاهایی که به یاد هم خالی شد.

کسانی که به اسم دوستان قدیم صدا شدند.و کم کم فاصله ها قلب ها رو از هم دور کرد.دیدگاه ها متفاوت شد.

سلیقه ها تغییر کرد.حالا محرم اسرار دیروز غریبه های امروزند.

 

همینطور مینویسم.دارم می رسم به فردا.اما صبر کنید.نه من نوستراداموسم نه فردا معلومه.

پس نوشتن رو تموم میکنم. به یاد دیروز، با حال امروز و به اسم فردا.بذار فردا خودش تصمیم بگیره که چطور باشه.

وصالی شیرین یا فاصله ای بیشتر؟

 

فردا رو فردا می نویسم.برای امروز می نویسم:

 

دلم خیلی برات تنگ شده!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

  ღkimiaღ

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392ساعت 19:23 توسط ღزهراوکیمیاღ | |

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی..
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 16:24 توسط ღزهراوکیمیاღ | |